تبليغاتX
سكوت اشك
در بیابان وجودت آب ندیدم اشک دیدم نفس یار ندیدم
لحظه های بی کسی را در تنهاییم احساس کردم  در زمانی که تو رفتی و به بودن من اهمیتی ندادی

چرا باید بی کسی را در نبودن تو  احساس کنم ، آخر من در این دنیای غریب فقط تو را داشتم

چرا تو هم من را تنها گذاشتی ،  چرا باید قلبم در نبودنت با شتاب بزند ، آخر چرا نمی توانم حرف های

دلم را به کسی بگویم.

نمی دانم ، غم های زیادی است که در این دل بیمارم نهفته است

فشار های زیادیست که هر روز قلبم را به درد می آورد

کم کم دارم امیدم را از دست می دهم

خدایا ، خودت به این بنده ات کمک کن.

+ نوشته شده در  89/04/15ساعت 0:59  توسط m.t | 

 

 

                                     آسمان را بی ابر                    ابر ها بی باران

                                   چشمانم بی اشک                   درد بی تو بودن

                            انتظار هر لحظه                      لحظه ها غم ناک است

                            غم های بی احساس              اشکانم را نیاورد .  چرا؟

 

                                                          حالا فردا شد....

 

                                             آسمان بی ابر حالا دیگر غمناک بود

                                          ابر ها پر باران              اشکانم را ریخت

                                             طوفانی بر پا شد          اشکانم را برد

                                          برد به سمت دریا          دریا جوشان بود

                                         تو هم در میان دریا        آواز می خواندی

 

                                            در همان جا از خواب پریدم یکدفعه

                                                    و تو را در کنارم دیدم

                                                 آه چه خوب بود آن لحظه...

 

+ نوشته شده در  89/03/11ساعت 13:15  توسط m.t | 
 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار ِ این رمیده ی سر در کمند را
.... بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟
... بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
... بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام
بیشتر بخند،
بیشتر بخند
.... خورشید آرزوی منی
گرمتر بتاب گرمتر بتاب
... گرمتر بتاب گرمتر بتاب

+ نوشته شده در  89/03/01ساعت 7:25  توسط m.t | 
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !

+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 3:3  توسط m.t | 

نامه عاشقانه خيلي جالب حتما بايد تا آخر بخوني
نامه عاشقانه خيلي جالب حتما بايد تا آخر بخوني تا متوجه بشي

نامه يک پسر عاشق به دوست دخترش لطفا تا آخرشو بخونيد تا متوجه عشق پسر به دوست دخترش بشيد.

1- محبت شديدي كه صادقانه به تو ابراز ميكردم


2- دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو


3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم


4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و


5- اين احساس در قلب من قوت ميگيرد كه بالاخره روزي بايد


6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم كه


7- شريك زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار كوتاه بود اما


8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و


9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ كس نميتواند تحمل كند و با اين وضع


11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را


12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم


13- خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان كه


14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت كننده است اگر


16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم كه


17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش


18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت كه داراي كمترين


19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه


20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه


21- تو را دوست داشته باشم و شريك زندگي تو باشم .

و در آخر اگر ميخواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط شماره هاي فرد را بخوان!!!

 

+ نوشته شده در  89/02/09ساعت 8:43  توسط m.t | 

 

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم


در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي

 ايستادم و آرام گريه کردم


ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را

 قرباني کردم...

 

                                                            

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت 14:40  توسط m.t | 

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 22:24  توسط m.t | 
مدتي است ديگر صدايم را نمي شنوي
صدايت را نمي شنوم
درست از همان روز كه گفتي تنهايت نمي گذارم
مي نويسم شايد بخواني
اما حالا ديگر خواندنت هم دردي را از من دوا نمي كند
مي داني
روزها مي گذرد
ماه ها مي گذرد
و سالها نيز خواهند گذشت
اما چيزي در من تغيير نمي كند
هيچ چيز
انگار كه چيزي را گم كرده باشم
هر روز به دنبال اش مي گردم
نمي دانم گم كرده ام
يا جايي جا مانده است
يا شايد تو آن را با خود برده اي
جايش خالي است
مي سوزد
...
و هيچ چيز ديگري جايش را پر نخواهد كرد


+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 10:22  توسط m.t | 

خسته ام
از خودم
از تو
ازهمه
خسته ام
از تنهايي
از غم
از بغضي كه
هيچگاه فرو نميريزد
از اشكي
كه هيچگاه
بر زمين فرو نمي چكد
خسته ام
از لبخند اجباري
از حرف هاي تكراري
خسته ام
از اي كاش ها
از آرزوهايي كه

هيچگاه بوقوع نپيوسته

خسته ام
از انتظار تو خالي
از روياهاي خيالي
خسته ام
از شب بيداري هاي هر شب
از قدم زدن زير بارون نم نم
از صداي وز وز باد
از صداي فرياد سكوت ماه

خسته ام

کارت پستال عاشقانه

+ نوشته شده در  89/01/12ساعت 18:48  توسط m.t | 
واژه شعر را در قالب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب می کنم . زندگی ام بوی غربت تنهایی و بی قراری گرفته است .

حالا دیگه بلور زندگی است!

رفاقت ها پوچ و تو خالی است.سرزمین خاطره ها خشک و فرسوده شده است.لبخندها چقدر سرد و بی روح است.تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است.باید رفت باید به انداره ی خود تنهایی را در آغوش کشید.

باید خود را ساخت برای تولدی دیگر و زندگی دیگر.

+ نوشته شده در  89/01/12ساعت 6:31  توسط m.t | 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                        تکیه داده ام !

 

            

+ نوشته شده در  89/01/08ساعت 21:30  توسط m.t | 

از نگاه سرد مردم از زمستان خسته ام                       بی تو حتی از صدای این خیابان خسته ام

بی تو از تکرار سرمشق معلم های بد                        از کتاب و دفتر و راه دبستان خسته ام

از نشستن روی جدول های باران خورده و                   از تماشایی ترین آواز باران خسته ام

بی تو از عید و عزای لحظه ها می گریم و                   از نماز و روزه های در شبستان خسته ام

از گل یاس میان موی تو در قاب عکس                       از غزل های خودم از شعر و دیوان خسته ام

بی تو از نالیدن هر روزه ی این ماجرا                            از کتاب مولوی سوز نیستان خسته ام

از طلوع شب میان تابش شعر سپید                         از شنیدن از نی و از شعر مستان خسته ام

از نصیحت از کلام کهنه ی این تجربه                          از امید واهی امیدواران خسته ام

+ نوشته شده در  89/01/08ساعت 21:27  توسط m.t | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سکوت کن ای اشک فروخرده

باز برکه را از خواب بیدار میکنی !

باز موج اشکت بر آب ، ماهیان را از خواب بیدار میکند .

و باز سکوت را سیلی میزنی !

میدانم که بغض آخر میجوشد ...

تا از چشمانت جاری شود.

اما تو ساکتش کن !

برای اشک بهانه سکوت بیاور

که شاید اشکیان خواب باشند ...




نوشته های پیشین
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
نویسندگان
m.t
mary
پیوندها
افسون !
كشكول !
پلاك 79 !
سيلوستر !
دنياي زيبا !
جزيره اميد!
آفتاب اميد !
پاييز عشق !
افسانه ی آه !
عطش عشق !
منتظران منتظرند!
کشکول حاج حمید !
کلبه ی پسرک تنها !
دل نوشته های یک غریبه !
لخته هاي سرد شده بر گلو !
پایگاه اطلاع رسانی امام حسین !
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM